جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۷

چاووش‌خوانی به سبک امروزی

دیشب قسمت شد کلیپی از شعر "دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟" حسین پناهی را، اول با اجرای جناب چاووشی بعد با دکلمه‌ی خودش ببینم. ضمن احترام به همه کسانی که آهنگهای محسن چاووشی و صدای سوزناک و خشدار ایشان را دوست می‌دارند، من اعتراضی دارم فقط به سبک خوانش و اجرای این شعر. اعتراف میکنم که من هم تحت تاثیر جنس صدای خواننده (نه البته چاووشی) موقع گوش دادن به آهنگ قرار میگیرم. ولی نه در شرایطی که شعر یا اهنگ خراب شده باشه.

اگر اجرای حسین پناهی را گوش کنید، میبینید که کل شعر شبیه به یک داستان و مکالمه هست که شاعر با لحنی گلایه‌مند، و در عین حال حیران و متعجب، داره دنیا رو از دید خودش نقد میکنه. این اجرا خیلی شبیه به کاری هست که بازیگر تئاتر انجام میده، یعنی شما تغییر لحن، تغییر مخاطب، فلاشبک به گذشته و مرور خاطرات (مثلا قسمت عموزنجیرباف) رو خیلی راحت می‌تونید از این دکلمه دریافت کنید. هرچی که مکالمه جلوتر میره شما هم تمرکزتون روی بحث بیشتر میشه و بهتر دنبالش میکنید. درست مثل بچه‌ی کوچولویی که از مدرسه برگشته خسته و داغون و عصبانی. در رو که به رویش باز میکنین یک بند و تندتند شروع میکنه به غر زدن و شکایت کردن و وسطش تکرار کردن چندباره‌ی حرفهاش، و شما به زحمت می‌فهمید اولش چی میگه ولی آخرش درست همونجاهایی که دیگه نمیتونه تحمل کنه و بغضش میترکه، تازه میفهمین که از چی ناراحته*. حتی به گریه افتادن هم در اجرای حسین پناهی هست. 

من تنها آدمی نباید باشم که این حس رو میگیره. اون اجرای حسین پناهی خیلی راحت میتونه ما رو سوار چنین موجی کنه و یک سفر ببره توی این فضا. این چیزی هست که نشونه و دغدغه‌ی آدمهای مدرنه، این اجرایی هست که میتونه به شعر جون بده و مفهومش رو چندبرابر برای شنونده برجسته کنه**.

حالا اجرای محسن چاووشی. من آدم مناسبی نیستم که بگم چه حسی بهم دست میده، چون آهنگ و خواننده هیچکدوم رو دوست ندارم. اما تو رو بخدا قضاوت کنین. یک قسمت شعر مثلا هست: 

تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه، اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

این اظهار شگفتی است از ساز و کار دنیا. این یعنی حال کردن با خلقت، یعنی لبریز بودن از زندگی. بعد محسن چاووشی این رو با لحن آهنگ فندک تبدارش میخونه. خب نکن! آدم گوش میده دلش میگیره چون فقط با صدای سوزناک ایشون میشنویم "حوصله هیچکسی رو ندارم..جواب زنده بودنم مرگ نبود.. این دل پرخون ولش..گفتی ببند چشاتو وقت رفتنه.." و همینطور بگیرید برید تا آخر. 

و در میانه‌های آهنگ با چرخش خارق‌العاده ریتم روبرو میشویم که مثلا قراره نقطه‌ی اوج باشه: "اومدی حیرونم کنی.." همینطور تغییر لحنش روی قسمت عموزنجیرباف خیلی مصنوعی و بیربط بود، انگار یکدفعه یک آهنگ دومی توی آهنگ قبلی میکس شد. 

قصد من خراب کردن یک شخصیت نیست و فقط کارش رو نقد کردم. اگر دوست دارین با صدای چاووشی گریه کنین و غصه بخورین، اون به جای خود. ولی یادتون باشه شعری که میخونه (و شاید شما هم زمزمه‌اش میکنین) ممکنه اصلا گریه‌دار با مفهوم بدبختی و بیچارگی و گذاشتی رفتی و اینها نباشه. اگر دنبال مدرن و امروزی هستین، یادتون باشه حسین پناهی ممکنه خیلی مدرن‌تر از چاووشی از آب در بیاد. 

پ.ن. بیشتر دلم میخواست به عنوان فکر کنم تا به متن نوشته! :))

*: مثلا از این ناراحته که قرار بوده سه نفر رو از کلاس انتخاب کنن برای مرحله دوم مسابقه علوم، حالا یک نفر رو انتخاب میکنن و ایشون دوم شده :)
**: این سبک اجرای شعر به Slam Poetry معروف هست، نمیدونم معادل فارسی داره یا نه، شاید بشه گفت دکلمه‌ی تئاترگونه!

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۷

آرزوی تحقق‌ یافته

یکی از کارهایی که برای مدتها نکرده بودم و متعاقبا از میان احساساتی که مدتها چندان قوی دریافت نکرده بودم، شادمانی از انجام کاری که میکنم هست. و این کار هیچ نیست جز نوشتن یک نقد ادبی برای داستانی کوتاه. 

و در این کار چند نعمت نهفته است، و بر هر نعمتی شکری واجب. اول اینکه من اصلا جامعه نویسنده‌های جوان ایرانی را نمی‌شناختم. کلا نویسنده‌های خارجی رو هم دنبال نمیکنم، مدتهاست. من اصلا کسی رو در دنیا دنبال نمیکنم. تجربه‌ها رو دست اول و صد درصد تجربی خودم درونی از محیط بدست میارم و هیچ‌چیز هم به محیط برنمیگردونم! یک موناچاله‌ی به تمام معنی :)

نوشتن نقد اولا کاریه که من احساس میکنم گوشه‌هایش را مدتهاست خیلی خوب میشناسم. مثل این هست که پس از چندسال برگردم به جایی که پانزده سال زندگی کردم، میشناسمش. به خودم مطمئنم. و این اطمینان از کجا میاد؟ از اینکه داستان رو میفهمم، می‌نشینم جای نویسنده و فکر میکنم هرعنصر داستان را چرا استفاده کرده، با شخصیتها همدردی میکنم، خلاصه هرکاری که همیشه بعنوان خواننده انجام میدهم و میگذارم به حساب قوه تخیل، اینجا بعنوان ابزار برای درک داستان استفاده می‌کنم. 

دوم اینکه متوجه شدم اووَه! چه نویسنده‌های جوان و خوبی در کشور داریم! کلی از فکرکردن درباره‌ی داستانی که انتخاب کردم، لذت بردم. 

سوم اینکه فکر میکنم بالاخره یک رشته‌ی نازک من رو به اجتماع وصل کرد، حرفی دارم که دوست دارم شنیده بشه.

خلاصه، چه تحویل گرفته بشه در جشنواره و چه نشود، هزاربار خوشحالترم نسبت به نوشتن اون دو مقاله‌ای که توی دکترا با جان کندن دریک ژورنال ISI درجه دوم چاپ کردم.

لینک جشنواره حیرت اینجاست، و من داستان " لرز- مرثیه‌ای برای چندبار کشتن یک پیرمرد که در صفحه‌ی 123 می‌میرد،" از پویا کیانی را نقد کردم. برای دسترسی به داستان باید کتاب سال حیرت شماره سوم را از فروشگاه اینترنتی طاقچه خریداری کنید. :| :) 

پژواک تقویتی

علیرغم آشنا بودن با این ایده، تازه متوجه شدم که هر پروژه‌ی موفق/ناموفقی که انجام می‌دهم واقعا نیازمند تکرار کردن و بازبینی مجدد است. حالا میخواهد این پروژه‌ی کنترل سطح اکسیژن با آردیونو باشد که دو ماه آزگار برایش زور زده باشی و با اعتماد به نفس به زمین رسیده بالاخره تحویل صاحبش بدهی و حقوقت هم بی چون و چرا بگیری، چه گوشه‌ی قطار بیات کرد باشد که روزی روزگار از کوه هم قوی‌تر اجرایش می‌کردی و ای دل غافل، کمِ کمش سه ربع وقت میبرد تا یک ذره بخواهد گرم بگیرد و آنهمه ریزه‌کاریهایی که ملکه‌ی ذهنت بود، دوباره جان مختصری بگیرند. 

اما این وسط یک حس موذی همیشه اوضاع را نویزی می‌کند. اگر خوب باشی، چه نیازی به تمرین و تکرارش، یا حداقل نمی‌شود آنقدر باشد که از دستش ندهی؟! اگر هم ضعیف باشی، آنقدر منفی‌بافی و ضدحال پیرامون سوژه هست که آدم خدا را شکر کند تمام شده و بنشیند با خودش بگوید حالا میروم فلان کار را میکنم که چنین و چنان. 

در نتیجه، بهترین جا برای کار کردن محیطی است که هرکار میکنی اکو کند. آنوقت اولا نمی‌توانی چند کار را نصفه نصفه انجام بدهی چون اکوها با هم قاطی می‌شوند و یک موسیقی بدصدایی لابد درمی‌آید که بیا و ببین. بعد هم هر پژواک مثل یک آمپول تقویتی برای کار عمل میکند چون آن را از زبان محیط (و نه در فکر خودت) میشنوی و میتوانی درباره‌اش قضاوت کنی. بعد نسخه‌ی بعدی پژواکهای خودش را ایجاد میکند و آدم اینقدر با یک پروژه سرگرم تولید هارمونیک می‌شود که آن کار هر کاری باشد، آخر آخرش ختم شود به یک موسیقی دلنشین که صدایش بالای هر نویز فکری و ذهنی و محیطی دیگری همه‌جا طنین انداخته است.

پس توصیه‌ام برای رهایی از غم گذشته و هراس آینده این است: کار و گذران روز یا توی کوه، یا خانه‌ی خالی، یا زیر گنبد کبود، یا هرجایی که اکو کند!

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۶

از هیچ 1 به هیچ 2

با شما هستم خانم نویسنده، حواست کجاست؟ قرار نشد هرجا در گذشته ماندم مرا بکشی بیرون؟ خب معلومه، مثلا همینجایی که هستیم، من از اول راه تا اینجایش را همیشه آمده‌ام، بقیه‌اش را هم هیچوقت درست و حسابی نفهمیدم چطور باید رفت.

منظورم اینه که من که هنوز همون شخصیتم، گره داستان هم که همون قبلی هست. شخصیت مکملی هم که کنارم نگذاشتی، خب پس چی باعث میشه که داستان متفاوت بشه؟!

خب قبول دارم کلی تصمیم بود که اون موقع گرفتم و الان ممکنه به نظرم اشتباه باشن، یا اینکه پشیمون باشم از اینکه کارهایی رو نکردم، اینها قبول، ولی مگر من چقدر میتونم از اینی که هستم فاصله بگیرم؟

چی؟ اصلا خودت میفهمی چی میگی؟ معلومه که من آدم خاصی هستم برای خودم، معلومه که روش خاص خودم رو دارم، فکرهای خاص و قواعد خاص خودم رو، فکر کردی راحته کنار گذاشتن اینها؟ اصلا بذار فنی صحبت کنیم، اگر من یک کیسه برنج باشم، میتونم یکدفعه شیرینی دانمارکی بشم؟ نه. ولی شیربرنج میتونم بشم، حالا شیر کو؟ شیر نداریم، پس من همون کیسه برنجم!

باشه تو بگو، اصلا کیسه برنج هم نیستم، خب تو بگو مثلا چیم. چی؟ هیچیِ هیچی یعنی چی!

نمیفهمم چی میگی خدایی.. کیسه برنج بودم یک خاصیتی داشتم هیچی نباشم که کلاهم پس معرکه است!

خب، خب، اونم درست، بله گرفتم، میفرمایی اگر جیبم خالی باشه هرچی دربیاد میذارم روی سرم. بله، اینم راهیه. پس فراموشی یعنی این، خب باید امتحانش کرد نمیدونم، شاید راست بگی، شایدم راست نگی! بذار الان واستادم اینجا، خوبه، خوبه دیگه ها؟ اینجا کجاست؟ من باید بگم، خب یک چیزی هست برای خودش دیگه فلان و بهمان. بعد میگی از اینجا کجا برم؟ هرجا خواستم؟ هرجا بهتر بود؟ هرجا قبلا میخواستم برم؟ ببخشید قبلا رو ولش. خب پس فکر کنم از اینجا کجا، باشه. در نظر میگیرم. بعد چی؟ آها، این مهمه، اگر رفتیم اونجا که هنوز نمیدونم کجاست چی میشه؟ هیچی، یعنی اونجا میشه اینجا، دوباره نگاهش میکنم چیه، بعد فکر کنم از اونجا به کجا، بعد باز چی میشه؟ هیچی. همینطور هیچی، هیچی، هیچی، تا کجا؟ تا هرجا دلم خواست؟ انگار تازه حالا یک کم نقش رو گرفتم، یعنی همون فراموشی رو!

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۶

چونان اسب درشکه با چشم‌بند*

من شخصیت داستانی هستم که نمیداند نویسنده چه خوابی برایش دیده. و همینطور خود قبلی‌ام را نمی‌شناسم، درباره‌ی گذشته و هرچه اشتباه و کارهای منفی بوده، یا فرصتهای استفاده نشده، همه را فراموش میکنم. هرچه الان هست هست، غیر از این هیچ چیز. 

خانم نویسنده! کافی است یک موقعیت ایجاد کنی و من جدید و فراموشکار را بگذاری تویش. هرجا دیدی به گذشته لینک میزنم و استدلال میکنم، البته استدلالهای منفعل و مخرب، برگردانم سر جایی که شروع کردیم. 


* اینجور عنوان نشانی است از پلاکت در ما :)

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۶

یکجا میفروشیم

چه می‌شد اگر آدمی دلبسته‌ی چیزی نبود، و هرچه آرزوی دور و دراز بود رها میکرد و میرفت دنبال زندگی جلوی چشمش. 

چه می‌شد اگر من خودم را با همین قدر از دانش  و تجربه قبول می‌کردم، آیا آنوقت می‌توانستم تصمیمهای معقول‌تر و سنجیده‌تری بگیرم؟ آنوقت راضی می‌شدم با دل و جان وقت بگذارم، کار کنم؟

ما که عمری بی اعتماد بودیم به مونای قصه و حسرت کشیدیم و دست‌یاقتنی‌ها را باور نکردیم، بگذار یک بار هم رهایش کنیم ببینیم چه گلی به سر خودش می‌زند. 

در این راستا تمام اسباب خیالی لوکس و شیکمان را که تا بحال از پشت شیشه فقط نگاهش کرده‌‌ایم یکجا میفروشیم. یک کتاب و  قلم و زیراندازی ساده نیاز است تا دمی بیاساییم. مونا هم حساب و کتابش را با خودش صاف کند. 

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۶

چالشِ حرکت در مسیر راست

این عنوانی است که قبلا انتخاب کرده بودم برای اینکه بگویم باید هدف را در ذهنم داشته باشم و از کوتاهترین و واقعی‌ترین راه به سمت آن حرکت کنم. هدفی ملموس و کوتاه‌مدت. 
معمولا من هدف‌های کلی‌ای دارم و راهی هم برای رسیدن به آنها در ذهن ندارم. بعد به تدریج و در طول زمان، توجهم از آن "کلاً ضربدری روی نقشه‌ی ذهن" به مسیرهای فرعی‌ای که به خیال خودم شباهت یا رابطه‌ای به هدف دارند، جلب می‌شود. آنوقت به جای آنکه یادم باشد هدف چه بود، خودم را با کنکاش در چگونگی ارتباط هدف با فرعیات مشغول نگاه می‌دارم!
از این رو با چالشی روبرو هستیم به نام حرکت در مسیر راست!

امروز مصاحبه‌ای داشتم برای کار که احتمالا جور نمی‌شود. دلیلش هم این است که من تجربه‌ی مستقیمی برای این کار ندارم.

- خب چه شد که فکر کردید میتونید اقدام کنید؟
+ فکر کردم چون میدانم ارتباط کارشان با چیزهایی که من کار کرده‌ام چیست پس می‌توانم مرتبط باشم. از طرفی موقعیت اینترنشیپ بود، و باز هم فکر کردم که تجربه قبلی چندانی نیاز ندارد. 
- خب؟
+ هیچ دیگر، نیاز داشت!
- ؟
+ مثلا نمونه‌ی کار قبلی، نمونه‌ی کدهای قبلی، کلا چرا زمینه‌ای که کار نکردم را انتخاب کرده‌ام..
- واقعا چرا؟

و اینجا بود که برگشتم برای این عنوان متنی بنویسم.

نتیجه‌گیری مثبت
این است که خوب شد حداقل توی سیکل پرسه در فرعیات، این مصاحبه را انجام دادم. حالا که شکست خوردم باید برگردم و برای چیزهایی که می‌دانم در ارزیابی‌ام مهم‌اند، تلاش بیشتری کنم. نمونه‌هایی از مختصر مفیدترین کارها، انتخاب یک پروژه، تحقیق و اجرا کردنش، و بعد به اشتراک گذاشتنش روی وب است. باور کنید یا نه، هزار بار تا بحال به این قصد رفته‌ام و آخرش هم زده‌ام به فرعی. 

- واقعا چرا؟
+ چالش است خب!

نتیجه‌گیری منفی
ولش کنید. مثلا اینکه من تا آخر عمر قرار است دور خودم بچرخم. من هیچوقت نمینشینم کاری را از اول تا آخرش و به طور ملموس و معین انجام بدهم. من هزار کار را دوست دارم دوهزار کار دیگر را دوست ندارم، و آخرش هم یکی را نمیتوانم انتخاب و دنبال کنم.

- بالاخره الان را بچسب. آینده رو ولش کن. 
+ آره، ماکسیمم محلی، من با مینیمم مطلقش چه کار دارم!

نتیجه‌گیری خنثی 
ادامه میدیم به دنبال کار گشتن، تا همه بگن تجربه‌ات کمه، بعد برمیگردیم به یکی از نتیجه‌گیریهای مثبت و منفی.

- چه کاریه!
+ والا!

در انتها...
بخوانید و عبرت بگیرید. هرچند که هیچکدامتان من نمیشوید و مشکلاتمان و دنیای درونی‌مان یکی نیست. آدمها قهرمان زندگی خودشانند، هرقدر کوچک و هرقدر خوار، هرچقدر ناشی و هرچقدر مغرور. هر قصه‌ای برای خودش زنده است.